
تجلّی کرد حسنش دوش در خلوتگه هوشمبه استقبال نازش دل برون آمد ز آغوشمدل دیوانهام پرشور و دشت بیخودی تنگ استکنید ایجاد صحرایی دگر تا ناز بفروشمز بس نازکمزاجم، ناز گردون بر نمیدارممن آن شاخم که نکهت بار سنگین است بر دوشمنیم شمعی که از باد نفس راه فنا گیرمچراغ طورم و طوفان نخواهدکرد خاموشمسزاوار شنیدن کی بود افسانهٔ زاهد؟به جای حرف باطل پنبه بگذارید در گوشمغبارم، لیک صد خورشید تابان در بغل دارمبه ظاهر قطرهام، امّا بود طوفان در آغوشمچو بحر بیکران پیوستهامواج است طبع منتوانی نیست ک...
ادامه مطلب