
تجلّی کرد حسنش دوش در خلوتگه هوشمبه استقبال نازش دل برون آمد ز آغوشمدل دیوانهام پرشور و دشت بیخودی تنگ استکنید ایجاد صحرایی دگر تا ناز بفروشمز بس نازکمزاجم، ناز گردون بر نمیدارممن آن شاخم که نکهت بار سنگین است بر دوشمنیم شمعی که از باد نفس راه فنا گیرمچراغ طورم و طوفان نخواهدکرد خاموشمسزاوار شنیدن کی بود افسانهٔ زاهد؟به جای حرف باطل پنبه بگذارید در گوشمغبارم، لیک صد خورشید تابان در بغل دارمبه ظاهر قطرهام، امّا بود طوفان در آغوشمچو بحر بیکران پیوستهامواج است طبع منتوانی نیست ک...
ادامه مطلب
تکیه کردم بر وفای او غلط کردم غلطباختم جان در هوای او غلط کردم غلط عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم عبثساختم جان را فدای او غلط کردم غلطچون ملک ساخته خود را بر پر و بال دروغهمه دیوند که بود ابلیس مهترشانهمه دیوند که ابلیس بود مهترشانهمه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگهین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشانشیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشانبرکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشانآنقدر که جمشید در او جمشید جام گرفتآهو بچه کرد و روبه آرام گرفتبهرام که گور می گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفتعشق و آزادگی...
ادامه مطلب
آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفتxa0 xa0بلکه از عاطفه لبریز xa0شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریختتا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداستxa0 ماه من غصه چرا؟؟ تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتنxa0 کار آنهایی نیست که خدا را دارند ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید ی...
ادامه مطلب